روزی روزگاری شاهـزاده جـوانی در قـصری درخشـان زندگی می‌کرد. در یک شب سرد، زن فقیری از راه رسید و خواست در ازای سر پناهی در برابر سرما، گل رزی به او بدهد. شاهزاده به خاطر زشتی زن به او کمک نکرد و او را از خود راند. ناگهان زن به جادوگر زیبایی تبدیل شد. برای تنبیه او شاهزاده را به دیو زشتی تبدیل کرد…