کتاب فصل نان کتابی است بسیار زیبا با نگارشی روان و جذاب. همانطور که از عنوان کتاب مشخص است نویسنده در این داستان کوشیده به دغدغه نان، فقر و دشواریهای مربوط به قشر فقیر جامعه بپردازد. نویسنده در این کتاب با بیان رنج شخصیتهای داستان به نگرشها و طرز تلقی شخصیت های داستان به نوع زندگیشان می پردازد و به نوعی نشان میدهد که فقر گریبانگیر مردم جامعه نتیجه جبر و سنت حاکم بر آنان است. انتهای داستان با همان ساختاری پایان می یابد که ابتدای داستان داستان شروع می شود یعنی داستان که با دوندگی های اشخاص برای رسیدن به نان و سختیها و مصائبشان شروع می شود در ادامه با همان سختیها نیز پایان می یابد. فضای داستان به نوعی حزن انگیز است که کاملا حس ترحم مخاطب را برمی انگیزد و به نوعی خواننده را با آن سختیها شریک میکند.

.

از متن کتاب:

اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود صندوق بدبختی، چون چند تکه نان خشک درون صندوق بود و همیشه بر سر صندوق بین ما دعوا و زد و خورد در می گرفت. صندوق را از خانه با نان بیات پر می کردیم و به محل کارمان می بردیم بعضی وقتها هم اصغر سوسک یا ملخی را می گرفت و توی صندوق بدبختی می گذاشت. شب خاک آلود و خسته به خانه برمی گرشتیم و با اشتها هرچه در سفره بود می خوردیم . اصغر لقمه از گلویش پایین نرفته خرخرش بلند می شد و ننه او را روی دست بلند می کرد و می برد توی جا می گذاشت و غصه دار برایش می خواند:
« ای کوچولوی نان آورم ای گربه خاک آلودم قربان دست های زبر و ترک خورده ات بروم عزیزکم.»