کتاب «گل های معرفت» سه داستان کوتاه است از سه مذهب مختلف. راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی. راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم، بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم. بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی شدن این اعتقاد باعث رشد و کمال انسان می شود.

داستان اول، «میلارپا» در مذهب بودا جریان دارد. سیمون که در پاریس زندگی می کند متوجه می شود که در سالیان قبل در کالبد مردی به نام سواستیکا در صحرای تبت زندگی می کرده و دشمن میلارپا بوده و برای رسیدن به آرامش باید صدهزار بار داستان میلارپا را تعریف کند. میلارپایی که به آرامش درونی دست یافته است.

داستان دوم، «ابراهیم آقا و گل های قرآن» در مذهب اسلام جریان دارد. موسی، پسری یهودی است که زندگی سردی دارد و در اوج نا امیدی و رنج روزگار خود را می گذراند. ابراهیم آقای مسلمان، مغازه داری در محله ی آنهاست که با موسی دوست می شود. ابراهیم آقا به او درس زندگی، درس مرد شدن و درس مستقل بودن را می دهد. ابراهیم آقا به او قدرت تجربه کردن را می آموزد.

داستان سوم، «اسکار و بانوی گلی پوش» در مذهب مسحیت جریان دارد. اسکار که سرطان دارد در بیمارستان بستری است. او می داند که به زودی خواهد مرد و از ناباوری دیگران دلگیر است. مامی رز، پرستار پیر از اسکار می خواهد هر روز نامه ای به خدا بنویسد و از او هدیه ای معنوی بخواهد، هم برای خودش و هم برای دوستانش.